شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سناریو های ما 4

چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:04 AM

همینجا از همین تریبون از شیدا و مهصاد و شیوا بابت توصیه برای ویتامین ممنونم همین چند روز که شروع کردم احساس میکنم قویتر هستم. کاش همه مشکلات با خوردن قرص حل میشد.  

بچه رو دارم به شدت تحمل میکنم و خیلی دوستانه برخورد میکنم . خیلی زیاد چنگ میزنه کاری که قبلا اصلا نمیکرد امروز به مسئول مهد هم گفتم که این چه وضعیه باید بهشون تذکر بدین. (حالا کو گوش شنوا) 

جمعه قراره بریم خونه پسر دایی همسر که دو سالی هست ازدواج کردن تازه دارن فامیل رو دعوت میکنن. قراره که کادو ببریم میگه صد تومان ببریم . میگم چرا ؟ میگه این مثل برادر من میمونه. میگم چرا موقع کادو دادن اونا که میشه این حرفها رو نمیزنن.  

خلاصه من بگو اون بگو آخر هم به من میگه تو کار نداشته باش به این کارا. میخواستم خودم رو بکشم موقع کادو دادن به خواهر وبرادر من که میشه (درحالیکه خودم دارم پول میدم) صدبار دو دو تا چهارتا میکنه ولی موقع اینا که میشه . دلم میخواست خودم رو میکشتم دیشب.  

یه شب یه کم زود اومده اخلاق سگ ، با این رفتاراش حال آدم رو بهم میزنه. نمیدونم از این برادری چرا ما هیچ خیری ندیدیم. هنوز پول کادوی اون یکی پسرخاله اش رو به من نداده. 

وای دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار. دیشب هی حرف کاتیوشا رو مرور میکردم که خوب باش بدون چشم داشت خوبی کن هی اینارو میگفتم بعد باز میدیدم که نمیتونم قلبم داره میاد توی دهنم.  

امروز صبح هم دوباره پشت تلفن دعوامون شد. امیدوارم همه فامیلشون با هم برن زیر ماشین. ازشون متنفرم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

صبر

دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:14 AM

باز هم مریضی بچه را ضعیف و بهانه گیر کرده . باز هم برای مهد رفتن گریه میکند و باز هم جیغ و باز هم گریه های تمام نشدنی. من هم با او گریه میکنم جیغ میزنم و خودم را میزنم.  

بعد از اینکه دعوایش کرده ام عذاب وجدان میگیرم . آنقدر مرا چنگ زده که انگار با گربه ایی چیزی در افتاده ام. گاهی فکر میکنم چرا خداوند اینقدر مرا در مساله صبر و کنترل خشم مورد امتحان قرار میدهد.   

نمیدانم جریان چیست که هر وقت با خوشحالی میخواهم منزل مادرم بروم یک اتفاق مهیب می افتد و همه چیز بهم میخورد و من مثل سگ از تخیل خودم هم پشیمان میشم. نمیدانم چرا.  

دیروز عصر با بچه پایم را داخل منزل مادر گذاشتم بعد از سلام آنقدر جیغ زد و آنقدر خودش را زد که بغلش کردم و منم هر چه به دهنم آمد گفتم و برگشتیم خانه. نه من تعلقی به آن خانه ندارم حتی وقتی من با ذهن خودم هم کلنجار می روم یک عامل بیرونی نمیگذارد. 

دیشب در پارک بازی میکرد. نفس تنگی گرفته بود و مدام سرفه میکرد. من اینور نرده ها گریه میکردم . و او آنطرف سیگار میکشید. احساس کردم تنها به مرگ فکر میکنم . با خودم فکر کردم که شاید اگر یک اتفاقی می افتاد که من و بچه با هم می مردیم چقدر خوب بود.  

احساس میکنم هیچ چیزی خوشحالم نمیکند . احساس میکنم گندیده ام و بوی تعفن نفرتم همه جا را پر کرده .  

با هر چیزی جوش می آورم و جیغ می زنم و بغض و گریه و پشیمانی . شاید دیوانه شده ام هیچ بعید نیست. 

امروز صبح هم پنج صبح بچه بیدارم کرد و بیخوابی بیداد میکرد. سر نماز از خدا خواستم به من صبر بدهد صبرم را هزار برابر کند. امیدوارم که موفق شوم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سناریو های ما ۳

یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 12:00 PM

با مادرش حرف زدم و از او خواستم تکلیفمان را روشن کند.  گفت مگر من میتوانم . گفتم من نمیدونم هر طور خودتون بلدید. 

همان شب آمد عذرخواهی که نکرد. (میمیرد ولی عذر خواهی نمیکند اخلاقی که انگار ژنتیکی به بچه ام هم رسیده ) 

همه چیز را ماست مالی کرد و سرم را شیره مالید که این شده و اون شده اینها. آخر هم مثل همیشه پدرانه گونه ام را بوسید و به قول ما زنها خرم کرد.  

اما من وقت مشاور گرفتم و پنجشنبه رفتم. از همه چیز گفتم مشاور در جریان ما هست. به من گفت باید بترسانیش تا قبول کند بیاید مشاوره و طبق معمول گفت تا نیاید کار زیادی نمیتوانیم انجام دهیم. 

گفت باید با زبان آرام زبان بدن آرام در شرایط آرام (موارد غیر ممکن) بهش بگویی که خسته شدی و اگر کاری انجام ندهد مجبوری به کارهای چون طلاق فکر کنی.  

 

همچنان من و بچه مریض هستیم و خوب نشدیم ویروس جدید با عوارض جدید. خسته ام از بس که مریض شدم و مریض داری کردم. باز هم خدایا شکرت. 

از همه عزیزانم که حالم را پرسیدند صمیمانه ممنونم .  

روز زن همه با یکروز تاخیر مبارک باشه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سناریو های ما ۲

سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 08:54 AM

باز هر دو مریضیم . من و بچه . تب و لرز کرده ام و اشک میریزم . باز او نیامده باز کار دارد.  

زنگ میزنم میگویم هیچ توجهی نمیکند . باز مادرم می آید . باز وظایف کسی دیگر را کسی دیگر انجام میدهد و من باید زیر بار منت له شوم. 

دیشب بچه را برای دو ساعت منزل مادرم می گذارم و به خانه می آیم . بر نمیگردد. به او زنگ میزنم سر راه بیاوردش. دم در زنگ میزند که گریه میکند میخواهد برود پارک میگویم بیایم دم پارکینگ می گوید بیا. 

دم پارکینگ هر چه می ایستم نمی آید. از پسر بچه های کوچه موبایل میگیرم زنگ میزنم بر نمیدارد نگران میشم یکهو مثل جن ظاهر میشود. هر چه به دهنش می آید. میگوید که من هرزه هستم و دارم با پسرها چه غلطی میکنم بچه او را زده  و از صبح بچه را ول کرده ام به امان خدا. 

سکوت میکنم. بیشعور است. بی منطق است . بی انصاف است. بی حرمت است. 

بالا میرویم خواهرم بچه را نگه داشته بچه گریه میکند. میبرم میشورمش بغلش میکنم آرام میشود.  

به او میگویم حق نداری تهمت بزنی. میگوید خسته است چهارشب است که نخوابیده.  

مزخرف میگوید. بچه برایم حرف میزند که بخندم. بغض میکنم. 

 

متنفرم از او متنفرم. دیگر این زندگی را نمیخواهم . بچه چه اهمیتی دارد که من باید این هیولا را تحمل کنم. مگر برای بچه چه میکند. آبرویم چه اهمیتی دارد . بگذار پدرم هر چه میخواهد بگوید.  

دیگر از این جهنمی که نامش زندگی زناشویی است خسته شدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تجربه های شخصی 3

یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 09:08 AM

خواهرم بچه را برده پارک ، من آسوده نشسته ام و با مادرم گپ میزنم. از همه چیز میگوییم .  

به او میگویم خودمان مقصریم خودمان به همه آدمهای دور ورمان رو میدهیم . خودمان خرابشان میکنیم. 

به مادرم میگویم اگر از روز اول حرف میزدی و کمی مشکلاتت را حل میکردی امروز اینجا ننشسته بودی و آه بکشی و حسرت بخوری. مادرم همه حرفها را قبول میکند. میگوید که بلد نبوده . به او میگویم به برادر بزرگم خورده نگیرد میداند که چقدر از پدرم کتک خورده . برایش توضیح میدهم . خاطراتی را به یادش می اندازم.  بغض میکند . میگویم گریه نکن به فکر چاره باش. از مشکل فرار نکن باید مشکل را حل کنیم .  

به او میگویم اگر آن زمان که پسر سبزه رو نمی آمد خواستگاری چرا صبوری نکردیم چرا برای حل مشکل مرا به اولین آدمی که آمد به شهر دیگری شوهر دادی. میگوید اشتباه کردم. 

میگویم اینها را نمیگویم که ناراحت باشی، نمیگویم که گذشته را هم بزنم و اعصاب خودمان را خورد کنم، فقط میگویم که باید وقتی در زمان مشکل هستیم برای حل آن فکر کنیم نه اینکه از آن فرار کنیم. 

باید سعی کنیم از شرایطی که در آن هستیم لذت ببریم با همه مشکلات و موانعی که در همان حال وجود دارد. در غیر این صورت اشتباه میکنیم و گند دیگری بالا می آوریم . کما اینکه همیشه این کار را کرده ایم. 

گویی مادرم آرام شده . من شده ام روانکاو  و ذهنش را می شکافم.  

 

پینوشت: تازگی ها وحشت اینرا دارم که کسی از کسانم بمیرد و من افسوس نکرده ها را بخورم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>